
گاهگاهی که دلم می گیردفکر و ظنم این استکه ترک برداشته استهمه ی احساسمو به آواز حزیندلکِ غمگینمیار و فریادرسی می طلبدکُنج تنهایی خویشعقلِ مغرور ولیغرق در وهمِ خردورزی و روشن بینیپای را می فشرد ، بر گلوی احساسمولجوجانه و از روی غرورهمچو گرما ، پیِ نابودی برفریش سازد دل مهجورم را " آژمان " ...
ادامه مطلب